Abacus
معرفي :
A : يکي از اعضاي خانواده
BCDEFG : ساير اعضاي خانواده. که میتواند شامل پدر، مادر، برادران و خواهران باشد.
پرده اول و آخر
ساعت ۸:۱۵ شب است. A در را باز کرده و داخل میشود.
A : سلام
BCDEFG : کجا بودي تا حالا؟ اونقدر دير کردي که ما فک کرديم مُردي.
A : بله؟!!
مُردمممم؟
BCDEFG : خوب آره ديگه. قرار بود 8 بياي دير کردي، مام فک کرديم مُردي، زنگ زديم 110، بعدشم از بهشت زهرا يه جا برات رزرو کرديم، دو تا اتوبوس هم کرايه کرديم برا رفتن به بهشت زهرا. به همه فاميل و دوست و آشنا هم زنگ زديم و خبر داديم. حلوا رو همين جا درست میکنيم. مسجد هم با حاج آقا هماهنگ کرديم. آگهي تسليت هم داديم هفت تا روزنامه چاپ کنه (متنشو از قبل آماده کرده بوديم)، الانم داشتيم تصميم میگرفتيم که براي مراسم شب چهل چي کار کنيم. اصلا تو چرا اينقد صحبت میکني. چه قدر حرّاف هستي. سرم رفت. همچين حرف میزنه انگار من دير اومدم.
A : من يه ربع دير اومدم ها. اونم گفته بودين تو راه نون بگيرم و اِلّا ...
BCDEFG : اولا يه ربع نه، بلکه 16 دقيقه و 31 ثانيه. ديگه به من که يه عمر حسابدار شرکت بودم اينو نگو. از روي اين عدد ده صفحه بنويس، تا ياد بگيري. بعدشم بيار من ببينم نمره بدم. ثانيا غلط کردي، آدم حراف.
BCDEFG : چيه قيافه حق به جانب هم میگيري. نون گرفتي که گرفتي. تو که میدوني من زود نگران میشم، بي جا کردي گفته بودم نون بگيري، رفتي گرفتي، حراف عزيز.
A : شما که اينقد منتظر مردن من ... ، نه ببخشيد، شما که همه کار کردين، يه تلفن هم به من میزدين تا مطمئنتر بشين. موبايلم که پيش خودم بود.
BCDEFG : تو اين چيزا رو نمیفهمي. اگه خداي نکرده گوشيو بر میداشتي چي؟
A : حالا چرا فک کردين مردم؟ نگيم يه فکر معمولي، ولي اين همه حالت ديگه وجود داشت.
BCDEFG : خودت ديروز داشتي مي گفتي خواجه شمس الدين مولوي گنجهاي در قرن 11 مرد. از مرگ و مير داشتي حرف میزدي، مام فک کرديم الانه که بري خودکشي کني.
A سرش را پايين میاندازد. با خود فکر میکند که آري در مقالهاي که ديروز از روي روزنامه براي همه روخواني میکرد، اين کلمات هم وجود داشت. در کنار خيلي کلمات ديگر. (يادش مي آيد وقتي دبستان بود، روزنامه ديواري را اينگونه درست میکرد، کلمات را با هر فونت و سايزي از روزنامه ها میبريد و روي مقواي تميز و خوشگلي میچسباند. البته آن وقتها کوچک بود و بزرگترها اين کار را برايش انجام میدادند، بعد کار نهايی را میبرد به خانوم معلم و به همه بچهها نشان میداد)
A به اتاقش مي رود و وقتي سرش را روي بالش میگذارد به خود میگويد " چه خوب شد دير آمدم ها"
و به خواب میرود.
پرده نمیافتد و همانطور بالا میماند
1000ـ1